تبليغاتX
زخمی تر از همیشه
نازنینم سلام
امروز کمی آرامترم
به خیالم که آمده ای
همه را خبر کردم برای استقبال
همه اینجایند
همه منتظر
اما من بی قرارو مضطرب
چشم به راه
خیره به در
گذشت ساعت ها و روزها
همه رفتند بی خیال و بی دغدغه
من ماندنم خیره به راهی زرد و پائیزی
برای همیشه باریدم
برای همیشه خشکیدم
جواب سوالهایی که ذهنم مدام در بازجویی هایش از من می پرسد را نمی دانم
و من باز شکنجه می شوم
جواب سوالهایی که دیگران در دادگاه زندگیم از من می پرسند را به خدا نمی دانم
و من این بار هم محکوم شدم به جزایی دیگر
همنفسم بدان که پیکرم را به دستشان سپردم تا شکنجه ام کنند و در حبسی ابد بپوسانندش
اما آسوده ام چرا که هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند اندیشه شیرین تو را از من دریغ کند
من برای ابد از این بابت آسوده ام
درمن مثل همیشه آرام بخواب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 23:7  توسط محمد  | 

تقصیر تو نبود

خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها


خاموش شود

خودم شعرهای شبانه اشک را


فراموش نکردم

خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند

نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای


خودم خواستم که مثل زنبوری زرد

بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند


و عسلهایم

صبحانه کسانی باشند


که هرگز ندیدمشان

تنها آرزوی ساده ام این بود


که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی


و بعد از قرائت بارانها

زیر لب بگویی


یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش

همین جمله


برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان

کافی بود


هنوز هم جای قدمهای تو

بر چشم تمام ترانه هاست


هنوز هم همنشین نام و امضای منی

دیگر تنها دلخوشی ام


همین هوای سرودن است

همین شکفتن شعله


همین تبلور بغض

به خدا هنوز هم از دیدن تو


در پس پرده باران بی امان

شاد می شوم

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 11:12  توسط محمد  | 

برای تو 

برای دلی که آرام  

بی هوا

بی دلیل

  دل بست

می نویسم

  برای تو

برای نگاهی که

لحظه ای

نقطه ای

  به نگاهی رسید

  می نویسم

برای تو

برای دل

  برای نگاه

 ...

اما برای هوایم

  چه کسی خواهد نوشت؟

  وقتی صدای باران

ترانه ی برگریزان درختان

  سکوت شب

  و ماه

...

هوایی ام می کند

تو

برای هوای من 

می نویسی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 15:19  توسط محمد  | 

بي اختيار مي روم

نمي دانم به كجا

تنها مي روم با قد مهاي تنهايي

چه هوايي ست

دلم هواي تورا دارد

نه هواي بارش

نه هواي آسمان

فقط هواي تو را دارد

مي داني چه درديست

تنها در كوچه پس كوچه هاي شهر قدم زنان

تنها با ياد تو

تنها با ياد تو كنارت قدم زدن

تنها با ياد تو دستانت را فشردن

تنها با ياد تو سر به روي شانه هايت گذاشتن

آه

همه شان را دوست دارم

ابري كه مي بارد

برفي كه مي رقصد

كوهي كه مي ماند

آفتابي كه مي تابد

همه شان را دوست دارم

اما

با تو بودن را دوست تر دارم

حتي اگر همه اينها نباشد

تو كه باشي كنارم

تمام دنياي مني

همچنان تنها

زير بار نگاه ملامت ها

در كوچه پس كوچه هاي برفي

قدم مي زنم

تنها با ياد تو

با ياد چشمانت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 21:39  توسط محمد  | 

 

 

کیستی که من    

 

اینگونه

 

با اعتماد

 

نام خود را

 

با تو می گویم،

 

کلید خانه ام را

 

در دست ات می گذارم،

 

نان شادی های هایم را

 

با تو قسمت می کنم،

 

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو

 

این چنین آرام

 

به خواب می روم؟

 

کیستی که من

 

این گونه به جد

 

در دیار رویاهای خویش

 

با تو درنگ می کنم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 18:33  توسط محمد  | 

تازه از راه رسیده بودم

پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم

پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم

آسمان صاف و بی نهایت بود

و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی

جاده ها پر از حس همیشگی

و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم

در امتداد جاده گام بر می داشتم

طنین گامهای سنگینم

دلواپسی های جاده را تشدید می کرد

به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد

اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد

گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود

و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد

باید می رفتم

به پایان این همه انتظار می رسیدم...

تازه از راه رسیده ام

با کوله باری از عشق...

به دور دست ها می نگرم...

هنوز هم باید رفت

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 22:30  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:28  توسط محمد 

 

لحظه ها پی در پی

در قمار زندگی می بازند

ساعتها روزها ماهها

همه میمیریند . حتی من

و فردا امروز فراموش خواهد شد

یار دیگر که می آید سراغت

من نیز فراموش خواهم شد

هیچ می دانی شمعها از بهر چه میسوزند ؟

به یاد اولین شمعی که سوخت

میسوزند و می نالند

کاش می شنیدیم ناله شان را

و چکاوک هر دم می نالد

هیچ می دانی چرا ؟

چون خوب می داند معشوقش روزی میمیرد

و خوب میدانم

روزی که من میمیرم

هیچ کس با خود حتی نمی گوید

که چرا آخر مرد ؟ !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 20:59  توسط محمد  | 

به قاب پنجره ام كه شك كردم

نگاهم به شيشه ثانيه ها برخورد

صدايم از حاشيه فرياد گذشت

نام من از اسامی خوب ها خط خورد

چكمه هايم از غزل و حادثه ها پر شد

فاصله شبانه ام تا خورشيد

بين خاطره ها گم شد

از سفر پنجره ام كه برگشتم

ماند يك قاصدك و يك من و آن جاده پير

انتخابم ميان ثانيه ها

همين لحظه هاي آخر شد
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:45  توسط محمد  | 

من يقين دارم كه برگ

 كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد

فارغ است از ياد مرگ

لاجرم چندان كه در تشويش از اين بيداد نيست

پاي تا سر زندگيست

آدمي هم مثل برگ

 مي تواند زيست بي تشويش مرگ

گر ندارد مثل او، آغوش مهر باد را

مي تواند يافت لطف هر چه بادا باد را

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:13  توسط محمد  |