تبليغاتX
زخمی تر از همیشه

من يقين دارم كه برگ

 كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد

فارغ است از ياد مرگ

لاجرم چندان كه در تشويش از اين بيداد نيست

پاي تا سر زندگيست

آدمي هم مثل برگ

 مي تواند زيست بي تشويش مرگ

گر ندارد مثل او، آغوش مهر باد را

مي تواند يافت لطف هر چه بادا باد را

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:13  توسط محمد  | 

باد آواز حزین نزدیک است
رنگ رخسار درختان را بین !
چه سفید است ز این ترسیدن!!!
باد آواز نخوان...
مرگ سبزه
مرگ تن ها
مرگ سرد رویش
در این باغ عجب شرم و حیایی دارد
با تو هستم باد!!!
مگر نشنیدی که گویند
زندگی چیزی نیست
که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
ای باد
آوازت را تمام کن
من زندگی را فراموش نمی کنم
می دانی
امروز صفحه خاطراتم پاک شد
و من امروز با تمام گذشته هایم در دلواپسی فردا می سوزم
باد!!!
چه میشود اگر به جای این هوهوی خرابکار
نسیمی شوی و ابر فردا را به من هدیه دهی!
یا مرا ببر به آسمان
یا در این گرمای جهنمی مرا چون مرده سرد کن!
اینجا برای من سلول انفرادیست
که همگان کلید ورودش را دارند و مرا نیشخند می کنند
و من نمیتوانم ازین زندان شیشه ای به بیرون زنم
ای آسمان به باد بگو تو را به من هدیه دهد
من در درونت می توانم به هر سو بتازم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:46  توسط محمد  | 

نميدانم اين رودخانه بي پايان مرا تا كجا خواهد كشانيد .....بسان رهگذري مات قلوه سنگهاي كف رودخانه را نظاره مي كنم و حيران از اين همه نفرت كه بر من مي‌بارد .... خدايا دل من بي كينه است .... و من مسافر شبهاي مهتابم ... آرزو در من خفته است و من شبهاي درازيست كه بيدارم . دلم هوس رفتن نموده است .... من ياد گرفته ام خوبي همانند آب است ...... فرقي هم نمي كند اگر چشمهاي من بيزاري ببينند .... دستهاي من خالي بمانند ....پاهاي من رنجورتر از قبل سايه سبك مرا به اندام بكشند ...و فرقي هم نمي كند اگر هيچ كس مرا نشناسد .....من همان مسافرم با همان كوله بار ! بايد بروم ... نمي دانم به كجا .... فقط مي‌دانم كه خدايي هست كه در اين نزديكيهاست .................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:58  توسط محمد  | 

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.
و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
می‌خواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:57  توسط محمد  | 

به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود

 

قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود

 

قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق

 

چشمانت نشوم

 

قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم

 

قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم

 

قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد

 

قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم

 

قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم

 

قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم

 

قول میدهم دیگرآسمان ، ابراها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند

 

قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم

 

قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم

 

...

 

ای مهربان

 

ای دوست

 

میدانم

 

خوب میدانم

 

و خوب میدانی

 

رویای جاوید زندگی ام تنها تویی

 

تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن است

 

تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه

 

عشقت تا ابد جاوید است

 

می ستایمت به خوبی و پاکی

 

و به عظمت عشق سوگند

 

زنده ام ، تنها با یادت

 

و چه شیرین است در فراغ عشق گریستن

 

بویش را از خاطرات گرفتن

 

و ارام گرفتن با عطر خوش مهربانی

 

نازنینم

 

خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم

 

چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود

 

مهربانت رنگین شده

 

پس تا زنده ام می تازم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 18:3  توسط محمد  | 

 

من محتاج توام 

 

من محتاج توام

 

از عشق که....نه....


اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،


از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،


چرا.........می ترسم!......



من از لحظه ای که چشم های تو،


بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!


من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،


می ترسم!

اما اگر راستش را بخواهی!


 

نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!


می ترسم یا نه؟!


فقط می دانم که.....محتاجم!




محتاج سکوت ستاره!


محتاج لطافت صبح!


محتاج صبر خدا!


من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

 

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم


واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!


من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!


من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

 

من محتاج توام!


محتاج نگاه تو،


محتاج لبخند تو،


محتاج احساس تو،


همین!


از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!


من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!


با یک هوا هق هق!


با یک جفت نگاه خیس!

من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!


که ببارد،....که برای من بشود،


بهانه ای از جنس معجزه!


تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:38  توسط محمد  | 

چند وقت مي‌شود

 

هر چه قصه،

 

هر چه شعر

 

با دلم

 

قهر كرده‌اند

 

جاده، آفتاب، گل

 

عابر پياده، پل

 

خانه‌ها، درخت‌ها، پرنده‌ها

 

هر كه، هر چه را نگاه مي‌كنم

 

خسته و كلافه‌اند

 

حرف تازه‌اي بزن!

 

شعر تازه‌اي بخوان!

 

حس تازه‌اي به من بده!

تا دوباره چون كبوتري

 

توي آسمان رها شوم

 

چند وقت مي‌شود

 

عشق در دلم قدم نمي‌زند!

 

هيچ‌كس،

 

دست بر دلم نمي‌زند


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:1  توسط محمد  | 

نزديك ميشوي به من

  فرسنگها در من فرو ميروي

  در من خانه ميكني

  در من حضورميابي

  لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

  توي انگشتهايم جاري ميشوي

  سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري

  روي لبم مينشيني

  خنده ميشوي، حرف مي شوي

  دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري

  كيستي ؟ كيستي تو؟

  كيستي تو كه اين همه

  در من بي تابي

  سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

  كيستي تو كه ديدنت زندگي

  رفتنت مرگ است

  در من بمان

      از هنوز تا هميشه................

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:15  توسط محمد  | 

دل روشـــــنی دارم ای عشـــق

 

مرا می شناسی تو ای عشق

 

من از آشنایان احساس آبم

 

و همسایه ام مهربانی است

 

و توفان یک گل مرا زیر و رو کرد

 

پرم از عبور پرستو

 

صدای صنوبر

مرا می شناسی تو ای عشق

 

که در من گره خورده احساس رویش

 

گره خورده ام من به پرهای پرواز

 

گره خورده ام من به معنای فردا

 

دل تشنه ای دارم ای عشق

 

مرا خنده کن بر لبانی

 

که شب را نگفتند

 

مرا آشنا کن به گلهای شوقی

 

که این سو شکستند و آنسو شکفتند

 

دل نورسی دارم ای عشق

 

مرا پل بزن تا نسیم نوازش

 

مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید

 

دل عاشقی دارم ای عشق

 

صدایم کن از صبر سجاده ی شب

 

صدایم کن از سمت بیداری کوه

 

تورا میشناسم من ای عشق

 

شبی عطر گام تو در کوچه پیچید

 

من از شعر، پیراهنی بر تنم بود

 

به دستم چراغ دلم را گرفتم

 

ودر کوچه عطر عبور تو پر بود

 

و در کوچه باران چه یکریز و سرشار

 

گرفتم به سر چتر باران

 

کسی در نگاهم نفس زد

 

و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم

 

و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم

 

صدایم کن ای عشق

 

صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:0  توسط محمد  | 

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:36  توسط محمد  |