من محتاج توام
من محتاج توام
از عشق که....نه....
اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،
از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،
چرا.........می ترسم!......
من از لحظه ای که چشم های تو،
بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!
من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،
می ترسم!
اما اگر راستش را بخواهی!
نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!
می ترسم یا نه؟!
فقط می دانم که.....محتاجم!
محتاج سکوت ستاره!
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا!
من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!
من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم
واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

من محتاج توام!
محتاج نگاه تو،
محتاج لبخند تو،
محتاج احساس تو،
همین!
از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!
من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!
با یک هوا هق هق!
با یک جفت نگاه خیس!
من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!
که ببارد،....که برای من بشود،
بهانه ای از جنس معجزه!
تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....
چند وقت ميشود
هر چه قصه،
هر چه شعر
با دلم
قهر كردهاند
جاده، آفتاب، گل
عابر پياده، پل
خانهها، درختها، پرندهها
هر كه، هر چه را نگاه ميكنم
خسته و كلافهاند
حرف تازهاي بزن!
شعر تازهاي بخوان!
حس تازهاي به من بده!
تا دوباره چون كبوتري
توي آسمان رها شوم
چند وقت ميشود
عشق در دلم قدم نميزند!
هيچكس،
دست بر دلم نميزند
نزديك ميشوي به من
فرسنگها در من فرو ميروي
در من خانه ميكني
در من حضورميابي
لحظه به لحظه هرجا و هر كجا
توي انگشتهايم جاري ميشوي
سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري
روي لبم مينشيني
خنده ميشوي، حرف مي شوي
دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري
كيستي ؟ كيستي تو؟
كيستي تو كه اين همه
در من بي تابي
سزاوار حرفهاي عاشقانه اي
كيستي تو كه ديدنت زندگي
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا هميشه................
دل روشـــــنی دارم ای عشـــق
مرا می شناسی تو ای عشق
من از آشنایان احساس آبم
و همسایه ام مهربانی است
و توفان یک گل مرا زیر و رو کرد
پرم از عبور پرستو
صدای صنوبر

مرا می شناسی تو ای عشق
که در من گره خورده احساس رویش
گره خورده ام من به پرهای پرواز
گره خورده ام من به معنای فردا
دل تشنه ای دارم ای عشق
مرا خنده کن بر لبانی
که شب را نگفتند
مرا آشنا کن به گلهای شوقی
که این سو شکستند و آنسو شکفتند
دل نورسی دارم ای عشق
مرا پل بزن تا نسیم نوازش
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید
دل عاشقی دارم ای عشق
صدایم کن از صبر سجاده ی شب
صدایم کن از سمت بیداری کوه
تورا میشناسم من ای عشق
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر، پیراهنی بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم
ودر کوچه عطر عبور تو پر بود
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار
گرفتم به سر چتر باران
کسی در نگاهم نفس زد
و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم
و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم
صدایم کن ای عشق
صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت .
دستم نه
اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم
پرده لرزاني از باران و نمك
چهره تو را هاشور مي زند!
همخا نه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك كدام كبوتر است
كه در بام تمام ترانه هاي تو
ردپاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا
در درگاه بازنگشتن گل كرد
آب سرد كاسه سفال بود
يا شورابه گرم نگاهي نگران؟
پاسخ اين سوال ساده
بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟
ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،
نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمي كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!
مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.
آنوقت تنها من مي مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.
مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم را مي خواهند.
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند.
اما من...

هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م
سلام...
ديروز به دنبال تو به همه جا سر زدم ...
هم از نسيم سراغت را گرفتم ،
هم از گل سرخي كه كنار چشمه عشق روييده بود .

حتي از پرنده هايي كه در شعرهايم بال مي زدند
نشاني ات را پرسيدم ...
اما پيدايت نكردم اين را ولي خوب مي دانم ،
كه اگر چشمانم را ببندم و با دهان بسته صدايت كنم ،
فورا جوابم را خواهي داد.
راستي كه عجب صفايي دارد اين بي قراريها و اين
دلتنگي ها !...
مانده ام كه اين فاصله ها اگر نبود ،
آيا باز هم اينقدر مشتاق شنيدن صدايت از درخت و صندلي
و ستاره بودم؟
هميشه فاصله ها باعث ميشوند تا بيشتر قدر همديگر را
بدانيم،
و بيشتر به دنبال هم بگرديم .
مثل همين امروز كه همه جا را به دنبالت گشتم ...
حتي همه خوابهايم را يكي يكي جستجو كردم ...!
همه جا رد پايت بود ...
حتي موج صدايت به نرمي از تپه هاي خيالم بالا ميرفت .
اما خودت نبودي ...
عزيزترينم ...
حالا با همين واژه هاي لال در كنار نام قشنگت
نشسته ام .
مرهمي نمي خواهم ...
تنها اگر حوصله داري زخمهاي دلم را بشمار!...
هزار و يك ... هزار و دو ... هزار و سه ...

باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ...
من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !
نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من !
زندگيم را تمام كردم
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ...
هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ !
اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست !
ببين !
نقاشي عشق مي كشم و
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
ببين !
دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
و شايد محكوم به مرگ!!!
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
رفته ای اینک اما
باز برمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد...
حق با تو بود
جدار آرزوهایم را می شکنم
همه را روانه می کنم
به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد
چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را
به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم
و باد پرپر کرد و برد
همیشه حق با تو بود...
می دانم
دستم به خورشید نمی رسد
چشمانم هم كه بیهوده
آسمان سرگردان را می پاید
راستش را بخواهی
حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید
شكل علامت سوال بشوم
تا جوابم را بدهی!
گاهی فراموش می كنم
برای درك فاصله ی من
تا غرور این حروف
اتنظار زیادی از تو دارم!
امان از دزدان واژه
تقصیر من نیست
باور كن قحطی واژه شده است
مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود
مرا چون علامت سوالی واژگون
كنار شعرش می گذاشت
اما تو همچنان ...
مهم نیست
دیگر كار از كار گذشته است
بعد از غروب نمناك نگاه من و تو
خورشید هم درد بی درمان گرفته است
آری حق با تو بود