
تقصیر تو نبود
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها
خاموش شود
خودم شعرهای شبانه اشک را
فراموش نکردم
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند
نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند
که هرگز ندیدمشان
تنها آرزوی ساده ام این بود
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها
زیر لب بگویی
یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش
همین جمله
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان
کافی بود
هنوز هم جای قدمهای تو
بر چشم تمام ترانه هاست
هنوز هم همنشین نام و امضای منی
دیگر تنها دلخوشی ام
همین هوای سرودن است
همین شکفتن شعله
همین تبلور بغض
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان
شاد می شوم

برای تو
برای دلی که آرام
بی هوا
بی دلیل
دل بست
می نویسم
برای تو
برای نگاهی که
لحظه ای
نقطه ای
به نگاهی رسید
می نویسم
برای تو
برای دل
برای نگاه
...
اما برای هوایم
چه کسی خواهد نوشت؟
وقتی صدای باران
ترانه ی برگریزان درختان
سکوت شب
و ماه
...
هوایی ام می کند
تو
برای هوای من
می نویسی؟

بي اختيار مي روم
نمي دانم به كجا
تنها مي روم با قد مهاي تنهايي
چه هوايي ست
دلم هواي تورا دارد
نه هواي بارش
نه هواي آسمان
فقط هواي تو را دارد
مي داني چه درديست
تنها در كوچه پس كوچه هاي شهر قدم زنان
تنها با ياد تو
تنها با ياد تو كنارت قدم زدن
تنها با ياد تو دستانت را فشردن
تنها با ياد تو سر به روي شانه هايت گذاشتن
آه
همه شان را دوست دارم
ابري كه مي بارد
برفي كه مي رقصد
كوهي كه مي ماند
آفتابي كه مي تابد
همه شان را دوست دارم
اما
با تو بودن را دوست تر دارم
حتي اگر همه اينها نباشد
تو كه باشي كنارم
تمام دنياي مني
همچنان تنها
زير بار نگاه ملامت ها
در كوچه پس كوچه هاي برفي
قدم مي زنم
تنها با ياد تو
با ياد چشمانت

کیستی که من
اینگونه
با اعتماد
نام خود را
با تو می گویم،
کلید خانه ام را
در دست ات می گذارم،
نان شادی های هایم را
با تو قسمت می کنم،
به کنارت می نشینم و بر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم؟
پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم
پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم
آسمان صاف و بی نهایت بود
و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی
جاده ها پر از حس همیشگی
و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم
در امتداد جاده گام بر می داشتم
طنین گامهای سنگینم
دلواپسی های جاده را تشدید می کرد
به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد
اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد
گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود
و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد
باید می رفتم
به پایان این همه انتظار می رسیدم...
تازه از راه رسیده ام
با کوله باری از عشق...
به دور دست ها می نگرم...
هنوز هم باید رفت
لحظه ها پی در پی
در قمار زندگی می بازند
ساعتها روزها ماهها
همه میمیریند . حتی من
و فردا امروز فراموش خواهد شد
یار دیگر که می آید سراغت
من نیز فراموش خواهم شد
هیچ می دانی شمعها از بهر چه میسوزند ؟
به یاد اولین شمعی که سوخت
میسوزند و می نالند
کاش می شنیدیم ناله شان را
و چکاوک هر دم می نالد
هیچ می دانی چرا ؟
چون خوب می داند معشوقش روزی میمیرد
و خوب میدانم
روزی که من میمیرم
هیچ کس با خود حتی نمی گوید
که چرا آخر مرد ؟ !!!
من يقين دارم كه برگ
كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد
فارغ است از ياد مرگ
لاجرم چندان كه در تشويش از اين بيداد نيست
پاي تا سر زندگيست
آدمي هم مثل برگ
مي تواند زيست بي تشويش مرگ
گر ندارد مثل او، آغوش مهر باد را
مي تواند يافت لطف هر چه بادا باد را